من اینجام و نیستم
سردمه،پتو رو میکشم روی صورتم، چشامو میبندم و میرم اون قدیم قدیما،مثلا دیروز،
یا شایدم فردا ،خوب فردا هم قدیمه دیگه، الان هم نباشه پس فردا میشه قدیم.
دلم لواشک میخواد، لواشک ترش .
دلم میخواد با پوست بجوامش و همون جوری با دهن لواشکی عشقم و ببوسم.
بعد محکم بقلش کنم و جوری که نفهمه دستای ترش و لواشکیمو بمالم رو پیرهن تمیز و اتو کشیدش
،تا اگه یه روز تو دلواپسیام گمش کردم، بتونم با دسته گلی که به آب دادم پیداش کنم.
بعد با یه لبخند بچگونه از کار بزرگونه ای که انجام دادم خیال خام همه ی آدمای پرروی روی زمین و
خط خطی کنم.
کی میدونه،شاید یه روز اگه اونم من و گم کرد رد دستای کوچولوم و بگیره و بهم برسه.
با فکرش گرمم میشه، دیگه سردم نیست.
پتو رو از سرم کنار میکشم و غرق میشم تو سیاهی شب.
امشب عشقم حتما میاد به خوابم.
+
 
اسیر
|
